تبليغاتX
پرسه های دل
سلام

وای که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...

چقدر اینجارو دوست داشتم اما زمانی به جبر زمانه رفتم...

حالا برگشتم ...نمی دونم میتونم طبق روال قبل ادامه بدم...

می تونم بنویسم یا نه....

آخه دلی نمونده...دلی که از همه دنیا گرفته بشه...دیگه دل نیست...

 

 

نیستش...

نمی دونم کجاست...

اما میدونم که دیگه ندارمش...

هیچ وقت نخواستم تورو با چشمات

 به یاد بیارم...

نخواستم بی تو به دیوارا بگم:

 

                  هنوزم دوستت دارم...

 

+ نوشته شده توسط یه دلتنگ... در پنجشنبه 26 دی1387 و ساعت 10:57 AM |
 

 

 

در حال حاضر و تا اطلاع ثانوی:

 

 

     ...اینجا تخلیه شده...

+ نوشته شده توسط یه دلتنگ... در جمعه 14 دی1386 و ساعت 4:52 PM |

 

 

من از اینجا خواهم رفت......

 

و فرقی هم نمی کند

 

 

فانوسی داشته باشم یا

 

 

 

 

                          نه.....

 

 

کسی که می گریزد.....

 

از گم شدن

 

          نمی ترسد.....

 

 

و به قول عزیزی:

 

 

 

 

انسان که دچار می شود،ناچار می

 

 

شود و بیچاره!

 

 

 

 

 

عرض کنم خدمت دایی جان ناپلئون عزیز خودم که:

 

دیگه حتی اگه امتیازمو به زیر صفر هم برسونی چیزی تغییر نخواهد کرد!!!!

 

پس هرطور راحتی......

 

 

+ نوشته شده توسط یه دلتنگ... در جمعه 14 دی1386 و ساعت 4:50 PM |

 

 

 

                                                                                        

اگر تنها ترین تنها ها شوم ،

 

 

 

باز تو هستی!

 

 

 

 

آری تو که از همه بر من مهربانتری!

 

 

 

ای عزیز ماندنی!

 

 

 

ای ناب سخت یاب!

 

 

 

تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من!

 

 

 

ای خوب خواستنی!!

 

 

 

اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفریت می گشایم،

 

  

 

 

   و از تو،                          

 

 

 

برای همسایه مان که نان ما راربود،

 

 

 

نان!

 

 

 

 

برای یارانی که دل مارا شکستند،

 

 

 

مهربانی!

 

 

 

 

برای عزیزانی که روح مارا آزردند

 

 

 

بخشش!

 

 

 

 

و برای خویشتن خویش،

 

 

 

آگاهی،

 

 

 

 

 

عشق و عشق و عشق

 

 

 

 

می طلبم!

 

 

 

آمین!

 

 

 

 

 

توی این گستره ی هستی دو تا انسان بسیار شریف هستند که بنده هرجا تشریف ببرم و بخواهم برای خودم یک

 

 

 

 

کلبه تنهایی کوچکی دایر کنم......بنده را یافت نموده و صد البته کسر امتیاز می فرمایند!!!

 

 

 

 

یکی دایی جان ناپلئون خودم هست! !

 

 

 

 

که صد البته بسیار خاطرش عزیزه(زود باش امتیاز کسر شده را برگردون!!)

 

 

 

دیگری یک رفیق قدیمی....

 

 

 

 

ای خدااااااااااااااااااااااا

 

 

 

 

 

من از دست این دوتا به کجا فرار کنم؟؟؟؟

 

 

 

 

 

خدایا خودت منو از دستشون نجات........نجات...........نجات........

 

 

 

نجات نده!

 

 

 

چون اگه نبودن......اگه نبودن......اگه نبودن هم چیزی نمی شد!!!

 

 

 

فقط دیگه کسی نبود رو مخ من رژه نظامی راه بندازه!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

و دیگر اینکه:

 

 

 

 

خدای من.....هرچه را که دارم و عزیز است بگیر.....مثل تمام عزیزانی که بودند و تو خواستی و نیستند....

 

 

 

 

هرکدام را که باید بگیری بگیر......اما..........

 

 

 

 

اما.....

 

 

 

ایمانم را بر من ببخش.....

 

 

و از همیشه بیشتر قدرتمندم ساز......

 

 

 

رفقا کسی جایی سراغ نداره که بنده اونجا پناهنده بشم به صورت

 

 

ناشناس؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط یه دلتنگ... در سه شنبه 11 دی1386 و ساعت 4:34 PM |

 

برای یک رفیق بسیار ارزشمند......

 

 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد

 

 

 

و رفت....

 

 

 

در این خانه ندانم به چه سودا زدو

 

 

 

رفت.....

 

 

 

خواست تنهایی ما را به رخ ما

 

 

 

بکشد......

 

 

 

تنه ای بر در این خانه تنها

 

 

 

زدورفت......

 

 

 

 

 

این روزها عجیب زمزمه ثانیه هایم شده این شعر:

 

 

 

سوزدوافروزدونابودشود.........

 

 

 

هرکه چون شمع بخندد به شب تار

 

 

 

کسی........

 

 

 

بی گمان دست در آغوش نگارش

 

 

 

ببرند

 

 

 

هرکه یک بوسه ستاند زلب یار

 

 

 

کسی.....

 

 

 

 

یکی از همین روزها یک دوست پیامی برایم ارسال کرد بدین مضمون:

 

 

 

میتونی هر عکسی رو که دوست داری بزنی به دیوار اتاقت....اما همیشه

 

دلت برای کسی تنگ میشه که نمی تونی عکسشو بزنی به دیوار...

 

خیلی جالب بود.....یاد رفقایی که حالا دیگه هرکدوم بنا به دلیلی

 

نیستن.....

 

 

برام این روزها آزاردهنده شده.....

 

جالب بود نمی دونم چرا امشب از اینکه یک رفیق قدیمی بعد از ماهها

 

یادم کرد شاد نشدم...

 

طوری که حتی خودش هم حدس زد.....

 

ومن تنها تونستم بهش بگم: 

 

گاهی مدتها منتظر یک اتفاق میشی اما دقیقا لحظه ای که اون اتفاق بینظیر

 

پیش میاد دیگه برات اهمیتی نداره....

 

آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که بحث کردن با من چیزی جز هنگ

 

شدن ذهن دیگران نتیجش نیست......

 

واینکه.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشات گفتن که بشکن....من شکستم ...شک نکردم....

 

هزاربارمردم و میمیرم و باز.....ترک نکردم...شک نکردم...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط یه دلتنگ... در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 11:58 PM |

 

 

 قسمت مسافر....

 

 

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم......

 

فرصت نشد بمونمو از تو نگهداری کنم......

 

گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام......

 

اگه یه وقت بگی نرو...رفتن پرازدرده برام.....

 

گفتم صداتو نشنوم...ندیده از پیشت برم....

 

پشت سرم زاری نکن چیکار کنم مسافرم....

 

 

 

 

من میرم ولی باز تو بدون همیشه....

 

یادتوازخاطرمن فراموش نمیشه....

 

گل من خوب می دونی بی تو تک و تنهام....

 

عزیزم اگه تو نباشی....می میرم.......

 

 

نامه رو تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار....

 

نامه رو خط خطی نکن دو جمله رم دووم بیار.....

 

باور نکن یه بی وفام نامه میزارمو میرم.....

 

نه....قسمت زندگیم اینه...به کی بگم مسافرم؟؟.....

 

سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسیم.....

 

قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمیرسیم.....

 

 

 

 

من میرم ولی باز تو بدون همیشه....

 

یادتوازخاطرمن فراموش نمیشه....

 

گل من خوب می دونی بی تو تک و تنهام....

 

عزیزم اگه تو نباشی....می میرم.......

 

 

 

همیشه زنده می مونم با یادتوترانه هام.....

 

منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام.....

 

دیگه تموم شد فرصتم...خاطره هام پیشت باشه.....

 

 

تموم خاطرات عاشقم:

 

 

                              خدا نگهدارت باشه......

 

 

 

 

 

 

زمزمه تموم ثانیه های من بود.....هست....خواهد بود.....

 

یلدا....باز یلدا رسید...با یه عالم خاطره از اومدنهای قبلیش.....

 

شب یلدا.....شب بلند قصه ها.....

 

یعنی برای منم؟؟؟؟نه.....من خیلی وقته که شبهام سحر نداره.....

 

خیلی وقته که وقتی از طولانی شب خسته میشم،یه فانوس میزارم پشت

 

پنجره تا خیال کنم روشنی نزدیکه!!!....

 

 

 

 

نمی دونم ...نمیفهمم چرا باید تو بیست و دومین یلدام همه جوره تنها

 

باشم....

 

والبته بیدل....بیدل....

 

بابایی یعنی بیست و یک یلدا برای من اینقدر زیاد بود که برای بیست و

 

دومینش صبر نکردی....؟؟؟؟

 

اگه فقط دو ماه دیگه مونده بودی....امشب بازم مثل تموم اون بیست و یک

 

یلدا بود.....

 

اما.......

 

هر سال تو شب یلدا نوزده معما از بابایی هدیه میگرفتم که باید از فرداش

 

روزی یکیشو باز میکردم.....

 

تا نوزده روز......

 

روز آخر روز تولدم بود....همیشه هم هدیه نوزدهم جذابتر بود....

 

همونی بود که آرزو کرده بودم.....هدیه اصلی بود......

 

هیچ وقت زیر قولم نزدم....به همون ترتیب خودش روزی یکیشو

 

بازمیکردم.....

 

اما امسال یکی دونه بابا بازهم میخواد یلداش کنار باباییش باشه  فقط

 

تنها....

 

خودش و بابا.....

 

تو خونه جدید بابا....

 

انارمو دون کردم تو همون کاسه کشمیری که دوست داشتی.....از مامان

 

بزرگ گرفتمش.....

 

هندونه هم سر راهم میگیرم......

 

تموم بادوم و پسته ها را هم مغز کردم برات .....

 

از فردا هم تا نوزده روز.....هرروز میام پیشت ببینم امسال چی بهم

 

میدی.......

 

رسم کهنمون نباید شکسته بشه.....

 

هرسال تو با دست پر میامدی امسال من میام.....به پای تو نمیرسم چون

 

دستام وسعت دستای تو رو ندارن.....

 

کوچیکن....حقیرن.....و خالی......اما به قول خودت رسمش

 

نیست .....بابامو تنها بزارم؟؟؟اونم

 

من؟؟؟نه.....میام...

 

منتظرم باش......

 

 

اما شما رفقا .....دعا کنید آرزوهای

 

گم شده ام امشب پیدا بشن.....

 

یلدای همگی هم مبارک باشه و صد

 

البته شاد شاد....

 

بازم یلدا مبارک....خوش بگذره....

 

 

+ نوشته شده توسط یه دلتنگ... در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 3:53 PM |

 

 

                   حکایت...

 

 

 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات

 

 دوست باشم؛

 

 

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي

 

تنهام». بهش لبخند زدم

 

 

 

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر

 

خوبيه.من هم خيلي

 

 

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت:

 

«مي‌خوام تا ابد

 

 

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من

 

اينجا خيلي تنهام».

 

 

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره

 

مي‌دونم. فكر خوبيه.من

 

 

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه

 

گفت: «مي‌خوام برم يه

 

 

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي

 

نباشه. بعد كه همه

 

 

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه

 

مي‌دوني؟ من اينجا

 

 

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و

 

گفتم: «آره مي‌دونم.

 

 

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

 

يه روز تو نامه‌ش

 

 

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا

 

كردم. آخه مي‌دوني؟

 

 

من اينجا خيلي تنهام». براش يه

 

لبخند كشيدم و

 

 

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر

 

خوبيه.من هم خيلي

 

 

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و

 

توش نوشت: «من

 

 

قراره اينجا با اين دوستم تا

 

ابد زندگي كنم. آخه

 

 

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 

براش يه لبخند

 

 

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره

 

مي‌دونم. فكر خوبيه.

 

 

من هم خيلي تنهام».

 

 

حالا ديگه اون تنها نيست و من

 

از اين بابت خيلي

 

 

خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم

 

مي کنه اينه که

 

 

نمي دونه من هنوز هم خيلي

 

            تنهام ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط یه دلتنگ... در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت 9:19 PM |

 

                       دیوار خاموشی

 

 

میان تو ومن دیوار خاموشی کشیده شده است . این دیوار نه از چینی بلکه

 

 از هوای گرفته و متراکمی است

 

که هیچ خدنگی نمی تواند از آن عبور کند. دشتهای پهناور مانند دریای بی

 

موج و زمینهای نا هموار

 

 

چون برآمدگیهای سینه دوشیزه ای زیر لباس ابریشمین میان ما حائل

 

گشته است.

 

هفته هاست که بیهوده انتظار رسیدن نجات دهنده واهی و پیک خیالی را

 

می کشم

 

اما افسوس که هر روز دیوار خاموشی تازه ای بین ما بر پا می شود .

 

دیواری که گوئی از یخ شفاف است و شدت

 

یخ بندان همچنان بر قطر آن می افزاید گاه به نظرم می رسد که دیوار

 

جدائی از آب است و تو از پشت آن بلور کبود

 

رنگ مانند خورشید فروزان جلوه گری می کنی

 

با تمام نیروی خود سعی می کنم که از آن بگذرم اما دست و پا زدن در

 

این ماده غلیظ به جائی نمی رسد و سرانجام در میان آن

 

غرق می شوم . افسوس که تو سنگین دل حتئ حبابهای مهلکی را که در

 

سطح رنگین آب می ترکد نمی بینی....

 

                                                                                     نسرین...

 

 

 

روز دانشجو مبارک...!!!

 

همینطور دسته گل سپاهانیهای عزیز!!!(بالاخره همشهریمونه دیگه!!!)

+ نوشته شده توسط یه دلتنگ... در جمعه 16 آذر1386 و ساعت 6:46 PM |

                            خاطرات

 

مدتی است قلبم از هر محبتی خالیست و این احساس آرامشی به من می

 

بخشد که پیوسته محتاج آن بودم.

 

روزها و شبهائی که در تب وتاب می گذشت سپری شد

 

حالا دیگر خاطرات تلخ و حزین آن روزها هم آرامش مرا به هم نمی

 

زندو روح زجر کشیده مرا گرفتار عذاب نمی سازد.

 

آرزو می کنم این آرامش برای من جاویدان بماندومن در سایه آن بتوانم

 

خاطرات گذشته ام را زیر خاک فراموشی پنهان سازم. 

                                                               

 

                                             نسرین...     

+ نوشته شده توسط یه دلتنگ... در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 10:58 PM |

                          دوستت می دارم......

 

 

 

یاد داری آیا.شب مهتابی پاییز.در آن گوشه دور

 

 

که تو خندان گفتی:(دوستت میدارم......)

 

 

آه.آن شب.آری.تو به من دسته گلی دادی ومن

 

 

بهر هر گل.گلی از بوسه نثارت کردم

 

 

چه شب زیبایی...من وتو دست به دست

 

 

اختران راز دل ظلمت شب می دیدیم

 

 

ناگهان ماه قشنگ زیر ابری تاریک

 

 

روی از ما بنهفت و شب از نیمه گذشت......

 

 

آه.... اکنون چه شب غمگینی...من و غم تنهاییم...

 

 

وتو مدهوش در آغوش دگر.....آه....نفرین برشب....

 

 

 

                                  نفرین بر شب....

 

 

           نفرین برتو.....

 

 

+ نوشته شده توسط یه دلتنگ... در یکشنبه 27 آبان1386 و ساعت 11:13 AM |


Powered By
BLOGFA.COM